لااقل یکی ، یک نفرتان دیگر غم نداشته باشد توی دل نوشته هایش . وقتی می گوید عشق ، لِرد تلخ تردید و ترس نماند توی کام آدم . یکی داستانی بگوید از خودش ، خود واقعیش . نه رویایش نه خوابش نه آرزو و خیالش . بگوید از کسی که آمده و مانده ، که می آید تا بماند . از کسی که قصه ای را شروع می کند و می رود تا کلام آخر . کسی که قصه را شروع می کند برای نوشتن قصه تا ته ته همه دنیا . شروع می کند برای بودن ، برای بودن ، برای بودن ...لااقل یکی ، آی یکیتان گریه نکند وقت دل گفتن ، وقت دل نوشتن ، وقت دل... . یکی بگوید که انتظارش به سر آمد دیگر ، وقتش شد . یکی بگوید که اگر منتظر است اما انتظارش به دری بند است که باز می شود به زودی و حتم و صورتی هویداست در پشت آن که میشود با خیال راحت بوسیدش و چروکهای ریز خنده را از کنار چشمهایش با سرانگشت باز کرد و در چشمهایش خندید . یکی از ساعتی بگوید که وداعی در کار نیست در آن ، که به رسم قدیم " به زودی دیدارها تازه میشود " ... . یکی ، یک نفرتان بگوید که درست شد ، که به انجام رسید ، خیر شد ، به خیر ختم شد . کسی ، جایی باید منتظر آدم باشد ، درست . اما انتظار هم باید به سر آید نه ؟. خود آدم هم باید برود و برسد به جایی که اسمش خانه است نه ؟ و خانه همان جایی است که درش باز میشود به دست کسی که می تواند تو را ببوسد و چروکهای ریز خنده را از کنار چشمهایت به سرانگشت باز کند و چشمهایش بخندند... بایرامعلی این را گذاشته توی وبلاگش ، من دیدم و باز دیدم و باز دیدم ... و یاد این روزهای آدمها افتادم ، یاد خود آن روزهایم ، یاد شماهای الان . دلم خفه شد انگار ... لااقل یکی ، یک نفرتان دیگرغم نداشته باشد توی دل نوشته هایش .(+)

[Saturday, October 03, 2009]   [Link]   [ ]

CopyRight © 2006 Takineh.blogspot





[powered by blogger]