آخرای کلاس بود که آژیر آتش سوزی دانشگاه به صدا در اومد و هری دلم ریخت پایین. راستش از آتش سوزی نترسیدم، دلشوره ام بیشتر بخاطر شباهت صدای الارم به آژیر زمان جنگ بود. کوله ام رو بر داشتم و از اینکه پنج دقیقه زودتر از شر کلاس دکتر کلم خلاص شدم یه نفس عمیق کشیم. سر فرصت رفتم دستشویی و وقتی اومدم بیرون تقریبا همه بیرون دپارتمان وایساده بودن. همینجوری که از بین بقیه برای خودم راه باز می کردم یهو یکی دستمو گرفت و وقتی سرمو بلند کردم دیدم مایک، منشی رییس بزرگ است. با نگرانی نگام می کنه و می گه: حواست کجاست؟ چرا اینروزا حواست پرته و کم پیدایی ؟ همه چیز خوب پیش می ره؟ یه لبخند زورکی می زنم و پشت سر هم گود و گریت است که ردیف می کنم.
یکی از چیزایی که در زندگی در اینجا یاد گرفتم اینه که در هر حال و شرایطی گندی هم که هستم، نق و ناله نکنم و وقتی حالم رو می پرسن کمتر از محشر و فوق العاده تحویلشون ندم.

[Friday, February 27, 2009]   [Link]   [ ]

CopyRight © 2006 Takineh.blogspot





[powered by blogger]