نردبون
یه نردبون چوبی بلند کنار حیاط خونه قدیمی مادربزرگم بود. اونو به دیوار اونور حیاط که پنجره مطب پدربزرگم در بالای اون بود تکیه دادم و آروم ازش رفتم بالا. کنجکاو بودم فکر می کردم پدر بزرگم رو می تونم حین کار ببینم. بنظرم زنده بود و بقیه خبر نداشتند. موقع بالا رفتن بعضی از پله ها پشت سرم می شکست و می افتاد ولی تعدادشون خیلی کم بود و بنظرم نمیومد. وقتی بالا رسیدم می تونستم تمام خونه رو که اونور حیاط بود ببینم. توی خونه انگار مهمونی بود. مستخدم ها از تو زیر زمین سینی های میوه و شیرینی میاوردن و به سمت خونه می رفتن. تمام حواسم به خونه بود و دیگه هیچ شوقی به دیدن پدربزرگم نداشتم. خواستم بیام پایین ولی نتونستم. هیچ پله ای تو نردبون نبود و اون بالا مونده بودم.
وقتی از خواب پریدم عرق کرده بودم و تمام تنم می لرزید. بحدی که بقیه شب روی زمین خوابیدم چون حتی تحمل ارتفاع تختم رو هم نداشتم.

پووف... آخه بگو بچه تو که ترس از ارتفاع داری اون بالا چه غلطی میکردی؟!

بعد از اون مار پله بازی کردن کذایی با جناب پرویز شهریاری این بار دومیه که خواب نردبون می بینم. :))

[Sunday, May 13, 2007]   [Link]   [ ]

CopyRight © 2006 Takineh.blogspot





[powered by blogger]