موز پسته
یکی از فصل های کتاب جزء و کل در مورد علم و دین است که باز مجموعه ای از بحث های هایزنبرگ و دانشمند های دیگه را در بر می گیرد. یک قسمتی از اون به بررسی معنای "وجود دارد " مثل "خدا وجود دارد" یا "جاودانگی روح وجود دارد" در زبان دین می پردازد و برای روشن شدن مطلب آن را با واحد موهومی، جذر رادیکال 1- ، که در ریاضیات i نامیده می شود مقایسه می کند.

"شاخه های مهمی از ریاضیات، مثلا نظریه توابع تحلیلی، بر این واحد موهومی مبتنی اند، یعنی بر این واقعیت که i به هر حال وجود دارد. آیا شما موافقید که عبارت i وجود دارد معنایی جز این ندارد که روابط ریاضی مهمی وجود دارند که با وارد کردن i به آسانترین صورت بیان می شوند و در عین حال این روابط بدون آنها هم وجود دارند؟ زیرا درست به همین دلیل است که این نوع ریاضیات حتی در علم و تکنولوژی هم بسیار مفید است. نکته حساس و تعیین کننده، مثلا در نظریه توابع، وجود قوانین ریاضی مهمی است که بر رفتار جفتهایی از متغیرهای پیوسته حاکم اند. این روابط را با وارد کردن مفهوم انتزاعی i بهتر می توان دریافت، هرچند این مفهوم برای فهم ما ضرورت ندارد و هرچنددر میان اعداد طبیعی هم نظیری برای آن نمی توان یافت."

"خلاصه کلام، ریاضیات دائما در کار انتزاع پیشتر می رود، و با این کار باعث می شود که ما قلمروهای گسترده تری را به صورت منسجم ادراک کنیم. حالا به سوال اصلی بر می گردم و می پرسم که آیا می توان عبارت "وجود دارد" دینی را هم یک نوع کوشش برای رسیدن به مراتب بالاتری از انتزاع دانست، کوششی که البته از نوع دیگری است؟ یعنی آیا می توان آن را راهی برای تسهیل در فهم ارتباطات کلی دانست؟ زیرا به هر حال، واقعیت داشتن این ارتباطات معلوم است و فرقی نمی کند که ما می خواهیم در داخل کدام چارچوب جایشان بدهیم."

+

هممون انگار بعضی وقتا بدمون نمیاد که با قطع رابطه با بقیه و گوشه گیری و عزلت نقش من حیوونکیه تنها و بی کس که هیچکی دوستش نداره را بازی کنیم. دلمون برای خودمون بسوزه و با ریختن اشک واقعا به یقین برسیم که تنهاترین آدم روی کره زمین هستیم و موجودی تا حالا خلق نشده که بتونه درکمون کنه و دوستی دیگه برامون باقی نمونده! و اینجوری هم حس خودشیفتگی مون ارضاء می شه و هم با دلسوزی برای خودمون احساس نزدیکی با خودمون می کنیم. اما غافل از این هستیم که ممکنه این مرض عادتمون بشه و هرچه بگذرد واقعنی تنها و تنها تر بشیم. اونوقت از اینجا رونده و از اونجا مونده می شیم. نه می تونیم کسی را شریک زندگی مون کنیم، نه از تنهایی لذت می بریم. بنابراین پیشنهاد می شود :D پرده های خونتون را بزنید کنار، پنجره ها را باز کنید. بعد از اینکه خونتون را مثل دسته گل تمیز کردین. کته با فسنجون درست کنین تا بوی غذا و زندگی تو خونه بپیچد. وقتی خرید رفتین کاهو و شیر و کارت اینترنت یادتون نره! بعد چشماتون را خوب باز کنید تا ببینین که یک عالمه دوست دارین که دوستتون دارند و می تونین باهاشون موز پسته بخورین!*ضمنا یادتون نره هر سه روز یک بار گل های خونتون را آب بدین. برگ های بنفشه آفریقایی محبوب مامانم به خاطر سهل انگاری من زرد شده اند. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟!

*یک معجون خفن و عمله خفه کن و پر کالری که محلول اولیه اش شیرموز است بعد یک مشت پسته خام و یک عدد موز درسته که روش شکلات ریخته شده هم مثل مین توش کار گذاشتن.مطمئنا بعد از نوش جان کردنش تا سه روز هیچی نمی تونین بخورین.

+

دیشب وقتی بارون میومد پنجره اتاقم را باز گذاشتم. چشمامو هم گذاشتم و تصور کردم که الان تو شمالم. بعد که باورم شده بود، ذوق می کردم که رختخوابم مرطوب نیست! :))

+

دیروز فیلم چهارشنبه سوری را دیدم. چرا همه می گن فیلم مزخرفیه؟ من که خیلی دوستش می داشتم. بگذریم از این که از هدیه تهرانی خوشم میاد. بی شک حرکات دستاش بخصوص یک خورده بالاتر از مچ دستش نقش بسیار مهمی را در جذابیتش بازی می کند.

[Monday, March 27, 2006]   [Link]   [ ]

CopyRight © 2006 Takineh.blogspot





[powered by blogger]