عین همون آب هویج خوردن
صبح به صبح در حالی که دماغم را با یک دستم می گیرم، لیوان آب هویج را بزور و در یک نفس سر می کشم. (عین دوا خوردن) نه بوشو دوست دارم نه طعمشو، فقط بخاطر این می خورم که مفید است. خیلی فرق می کند که آروم آروم، جرعه جرعه در حالی که مزشو حس می کنی و لذت می بری نوشش کنی یا در حالی که تمام حس هاتو به روش بستی همشو یکجا هورت بکشی و از دستش خلاص شی، فقط به خاطر اینکه لازم است و مفید. با خودم فکر می کردم مدتیه تمام زندگیم عین آب هویج خوردنم شده. توی این بازه زمانی از هر وقت دیگری مفیدتر و فعالترم. تمام وقتم را پر می کنم. شاید معاشرت و مطالعات و فعالیت های غیر درسی ام هم بیشتر شده . اما فعالیتی که بمنظور صرف، مفید بودنه. بمنظور عقب نموندن و ترس از بدتر شدنه. نه قیافم عین افسرده ها هپلی شده، نه خنده از صورتم می ره. اما احساس می کنم تمام این کارهارو بطور مکانیکی انجام می دم. می خندم عین همون آب هویج خوردن. بظاهر خود اهمیت می دم عین همون آب هویج خوردن.
حد میانی ام گم شده. از ترس نشستن تمام روز می دوم و می دوم ...
می دونم که اگر بنشینم دیگر به راحتی نمی تونم بلند شم. عین خره تو کارتون "بامزی" شدم. وقتی می نشست دیگه از جاش پا نمی شد. یادمه هر کاری می کردن جم نمی خورد اما بمحض اینکه از جاش پا می شد از همه تند تر می دوید. با یادآوری صورتم که به بالش چسبیده و احساس تمام حالات "گرگور زامزا" با پوست و گوشتم، به سرعتم اضافه می کنم و یک نفس می دوم.
هر روز صبح ، پروسه از خواب پا شدن تا از در خونه خارج شدن بدترین و رنج آورترین لحظه های روزم را تشکیل می دهد. اما سرازیری کوچه را که پایین می رم، ته دلم خوشحالم از اینکه امروز را هم موفق شدم بر احساسات گرگور زامزایی خود غلبه کنم . باید روز مفیدی داشته باشم، عین همون آب هویج خوردن.

[Saturday, December 03, 2005]   [Link]   [ ]

CopyRight © 2006 Takineh.blogspot





[powered by blogger]