inevitable
تمام اون ترس ها، تمام اون دست و پازدن ها، تمام اون دلشوره ها و تردید ها مال زمانی است که اجتناب ناپذیر اتفاق نیافتاده باشد. بعد از وقوع اجتناب ناپذیر می موند یک حس سرخوردگی و پوچی، یک غرور عصا قورت داده، یک آینده بی رنگ و گذشته انکار ناپذیری که عین تافته هزار رنگی می موند که هر دفعه بر می گردی بهش نگاه می کنی به یک رنگ می بینیش.

خوابیدی بدون لالایی و قصه، بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه، دیگر کابوس زمستون نمی بینی، توی خواب گلای حسرت نمی چینی، دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه، جای سیلی های باد روش نمی مونه، دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی…
شب بخیر

[Monday, October 03, 2005]   [Link]   [ ]

CopyRight © 2006 Takineh.blogspot





[powered by blogger]